تبليغاتX
به نام خدایی که عشق را آفرید

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

به نام خدایی که عشق را آفرید

...و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است


پایان

 

...این آخرین مطلبیه که تو این وبلاگ می نویسم

 

...دیگه همه چیز زندگی من تموم شد رفت

 

...دیگه هیچی واسم مهم نیست... نه درس٫نه دانشگاه٫نه پدر مادرو نه هیچ چیز دیگه

 

...نمی دونم چی بگم

 

شاید یه وبلاگ دیگه درست کردم که دیگه هیچ خبری از این عشق توش نباشه٫فقط واسه اینکه

...جواب سوالای تمام نشدنی ام رو بگیرم

 

...شایدم دیگه تو این دنیا نباشم که حتی بخوام

 

کنار وبلاگم یه چیزی نوشته ام که حالا که دارم می خونمش٫تازه می فهمم مزخرفترین حرفی بوده

...که تو زندگی ام زدم

 

(...عاشق خدا باشین... فقط عاشق خدا... تنها اونه که لیاقت عشق پاکو داره )

 

خدا!!!! همه اش دروغه... اصلا خدایی وجود نداره که بخواین عاشقش باشین.. اصلا خدایی وجود

نداره که خواسته هامون رو ازش طلب کنیم... اصلا خدایی وجود نداره که بخوام دیگه واسش

نمازبخونم... همش یه دروغه... دروغ

 

نه تنها خدا وجود نداره٫بلکه نه امام زمان٫نه حضرت فاطمه٫نه امام حسین و نه ابالفضلی وجود

...داره که بخواد کمکم کنه... تازه دارم می فهمم که اینا هم دروغ بودن

 

تا ۲روز قبل که نماز می خوندم٫بعد از تموم شدن هر نمازم٫سر روی سجده می بردم و به همه ی

این چند نفر سلام می دادم... مخصوصا حضرت فاطمه که همیشه می گفتم تنهام نذارن... تو هر

روز ۵ مرتبه به همه شون سلام می دادم... واسه اینکه می گفتن جواب سلام واجبه و نمی شه

...جواب سلامتو ندن و حتما کمکت می کنن

 

اما حالا می فهمم که نه تنها جواب هیچ کدوم از سلامای این چند ساله ی من رو ندادن٫بلکه اینها

...هم فقط بهم خندیدن و مسخره ام کردن که منت شون رو می کشیدم

 

...اما دیگه همه چی تموم شد٫واسه همیشه

 

...اینجا پایان این وبلاگه... پایان عشق منه... پایان زندگیمه... پایان اون دین و ایمان مسخره مه

 

فقط واسه همه٫مخصوصا اون و خانوادش دعا می کنم که هیچ وقت تو زندگی٫یه آدم سنگدل

...نصیبتون نشه

 

...اینا آخرین حرفهای ابوالفضل حسن زاده تو این وبلا گ بود

 

       ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش

 

...چونکه با ما نیستی٫با هرکه خواهی یار باش

 

 

...کابوسی که دیده بودم هم به واقعیت پیوست... عشقش کسه دیگه ای بود

...شاید همون که تو خواب مراسم عقدشون رو با هم دیده بودم و

 

 ...پایان راه

 

    ...پایان زندگی

 

         ...پایان امید و آرزو

 

              و٫

...پایان زندگی ابوالفضل

 

 

 

خدانگهدار

جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط ابوالفضل . . . |

...تلخترین خواب

 

 

 

...عجب کابوس وحشتناکی بود

 

...هنوز تازه بعد ۱روز بی خوابی و نخوابیدن خوابیده بودم که

 

...خیلی عذاب آور بود

 

...وقتی از خواب پریدم نفسم بالا نمی اومد.. داشتم خفه می شدم

 

...شاید کابوسم یه روز به واقعیت بپیونده... شایدم تا الان واقعیت پیدا کرده

 

...فقط می تونم یه چیز بهشون بگم

 

...مبارکشون باشه

 

 

 

...من موندم و تنهائیمو خدای

 

...اما خدا قول و قرارمو که باهات گذاشتمو که می دونی

 

...چند روز دیگه بیشتر به آخر ماه رمضون نمونده

 

آخه پس کجایی؟ با این کابوسا می خوای باهام چیکار کنی؟

 

...عیب نداره... این چند روزم تحمل می کنم

 

...تو می دونی چرا اینجوری شد... می دونی نامردی نکردم

    

 خدایا٫

 

                                  ...فقط تو واسم موندی٫فقط تو

 

 

 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط ابوالفضل . . . |

...یا الله... یا الله... یا الله

...سلام خدا

خوبی؟

تو که حال منو نمی پرسی ولی من مثل تو بی معرفت نیستم و حالتو

...میپرسم٫خودتم می دونی

 

چند شب دیگه بیشتر تا شبهای احیا نمونده... می دونی که حالم خوب

...نیست

 

می دونی چه موقعی حالمو بگیری... من که منتظرم این شبها بیاد تا

دوباره بیام در خونتو... میدونم تو هم دوست نداری که گنه کاری مثل

من بیاد در خونت٫اما آخه اگه تو هم ردم کنی٫کجا برم؟ آخه اگه جایی

...داشتم که میرفتم

 

خیلی ها نامردن.. نامردی هم کارشونه و واسشون عادیه... اما خدا٫تو

...هم نامردی؟ نه... فکر نکنم

 

...ولی بعضی وقتا خیلی حالمو می گیری و عذابم می دی

 

خدا٫خیلی گنه کارم... خیلی... خودت می دونی... روز به روزم گناهام

...بیشتر میشه

 

خدا٫ میدونی که دیگه حال و حوصله ندارم... می دونی دیگه مثل یه آدم

...مرده ی متحرک شدم.. پس خدا

 

لا اقل تو این شبها که میام در خونت٫ تو از تنهائی درم بیار٫تو در

...خونتو به روم باز کن

 

...لا اقل یه بار بهم ثابت کن که صدامو میشنوی

خدایا٫

                                  .         .            .

 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط ابوالفضل . . . |

...بارقیبم شب و روزش به خوشی می گزرد

   

 یه روز بارون

                                         یه روز آفتاب

   یه روز آروم

                                        یه روز بی تاب

  یه روز با من

                                        یه روز بی من

  یه روز خنده

                                       یه روز دشمن

   یه روز آبی ترین دریا

                                  یه روز تاریک مثل فردا

  یه روز بغل بغل آغوش

                                    یه روز ستاره ای  خاموش

یه روز قشنگترین حسی

...یه روز میری و بی کسی

 

 

 

 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط ابوالفضل . . . |

...تنهام

 

...هنوز زنده ام... هنوز نفس می کشم

 

تا شب تو خیابونا.. تو پارک.. پس چرا هنوز وجود دارم؟

 

...خیلی خسته ام.. خیلی.. از روزگار٫زندگی

 

آخه چرا من دلم از سنگ نیست؟ آخه چرا من نامردی یاد ندارم؟ آخه چرا پشت پا زدن یاد نگرفتم؟

 

آخه چرا بی وجدانی یاد نگرفتم؟ آخه چرا؟

 

این چه زمونه اییه؟ این چه دنیاییه؟

 

آخه چرا هرکی  که نامرد باشه٫هر کی که بی مرام باشه٫ هر کی که سنگ دل باشه٫هر کی که بی احساس 

باشه٫هر کی که بی وجدان باشه٫ عزیزتره... همه دوسش دارن.. واسش میمیرن.. تمام زندگیشون میشه..

... تمام وجودشون میشه

 

آخه خدا٫ من چه گناهی کردم که قساوت قلب ندارم؟ چه گناهی کردم که بی وجدان نیستم؟ چه گناهی

کردم که نامردی یاد ندارم؟ چه گناهی کردم  که پشت پا زدن یاد ندارم؟ چه گناهی کردم که خیانت کردن

یاد ندارم؟ چه گناهی کردم که زیر قول زدن یاد ندارم؟

 

...آخه ابوالفضل احمق٫تو هم اگه یه آشغال بودی٫اینجوری بدبخت نمی شدی

 

...نمی دونم چرا زنده ام

 

...چی بگم... ولش کن

 

...دارم به قارون فکر می کنم! قارون

 

...همه داستانشو می دونن.. اما آخر داستانش ۱چیزی داره که تو این بدبختیم٫شاید به دردم بخوره

 

...قارون ۱پولدار بی وجدان بود.. این تیکه ی داستانش خیلی واسه من حرف داره

 

موسى با چشم گريان به سجده افتاد، خداى تعالى به وى وحى فرستاد "

كه چرا مى گريى ؟ با اينكه من زمين را مسخر تو كرده ام ، به زمين

فرمان بده تا قارون را ببلعد، كه اگر فرمانش دهى اطاعتت مى كند.

موسى (عليه السلام ) سر از سجده برداشت ، و به زمين فرمود: قارون

و اطرافيانش را بگير، زمين آنان را تا اعقاب پاهايشان در خود فرو

برد، همينكه وضع را چنين ديدند، از در التماس فرياد زدند: اى موسى

اى موسى ! موسى (عليه السلام ) مجددا فرمان داد بگير ايشان را، پس

زمين آنان را تا گردنهايشان فرو برد، مجددا فريادشان به يا موسى يا

موسى بلند شد، بار سوم موسى (عليه السلام ) فرمان داد كه بگير ايشان

را، پس زمين همه شان را در خود فرو برد، و خداى تعالى به موسى

وحى فرستاد كه : بندگان من هر چه تو را خواندند و تضرع كردند

اجابت نكردى ، به عزتم سوگند اگر مرا مى خواندند اجابتشان مى

.."كردم

 

..آره.. اینه خدا

 

...شاید اشتباهم این بود که همیشه از موسی می خواستم که

 

...اما می خوام دیگه از خدا بخوام.. از خدا

 

 ...خدا٫قارون نیستم.. شاید پست تر از اون باشم

 

...ولی خدا٫حرف بالا رو خودت تو قرآن گفتی

 

پس خدای بنده های خوب٫

                                                                                 .    .    .

 


 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط ابوالفضل . . . |

...کجاست

 

کجاست بگو؟

 

اونکه برات میمرده کو؟

 

اونکه قسم می خورده که دوست داره

 

اما بجاش با یه قسم٫هر چی که داشتی برده کو؟

 

تنها شدی

 

باز تف سر بالا شدی

 

گذاشت و رفت٫

 

...دیدی دوست نداشت و رفت؟

 

کجاست بگو؟

 

...اونکه برات میمرده و هرچی که داشتی برده کو

 

...

   خدا حافظ

         

                ...خدا حافظ

            

                          ... خداحافظ

 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط ابوالفضل . . . |

. . .آى خدا

 

...آی خدا

...آی خدا خوش به حالت که دل نداری

 

...آی خدا خوش به حالت که غم وغصه نداری

 

...آی خدا خوش به حالت که مزه ی درد کشیدنو نچشیدی

 

...آی خدا خوش به حالت که هر چی می خوای٬داری

 

...آی خدا٬خوش به حالت که خدایی

 

...

 

...خدا٬دلم خیلی گرفته٬خیلی

 

می فهمی معنی دل گرفتن چیه؟

 

...می فهمی معنی

 

..چند روز دیگه بیشتر تا عید نمونده.. همه شادن و خوشحال

 

...اما عید واسه من شده مثل یه کابوس 

 

...نمی دونم چی بگم

 

...خیلی وقت بود که تو وبلاگم هیچی ننوشته بودم

 

...خیلی وقت بود که حرفامو واسه خودم نگه میداشتم

 

...اما امشب دیگه

 

...پارسال عیدو به خیلی ها تبریک گفتم٬اما

 

...اما امسال نمیدونم عیدو به کیا تبریک بگم

 

فقط  میخوام بگم٬

 

...عید همه ی اونایی که تنهان مبارک

 

...بازم خیلی حرفامو تو دلم٬تک و تنها نگه می دارم و

****

 

بهاران چنان به کامم تلخی می کند

 

که زمستان را دوست دارم  

 

شادی چنان زود گذر است

 

که غم را دوست دارم

 

و در این زمانه جوانی چنان جرمی دارد

 

که پیری را دوست دارم

 

وحال به امید تمام دوست داشتن هایم زنده ام

 

وشاید روزی زندگیم چنانم کند

 

که قلمم بنگارد

 

...ای مرگ دوستت دارم

 

 

 تنهاترین من

 

تنها نذار منو

 

تنها سفر نکن٫سفر نکن

 

این دلشکسته ی

 

از یاد رفته رو

 

...دیوونه تر نکن

 

 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط ابوالفضل . . . |

  گرسرندهدحسین،با سر چه کند؟

               

                      با خرمن لاله های پرپرچه کند؟

 

   گیرم که به خیمه مشک آبی هم برد

                 

                      با دست بریده ی برادر چه کند؟

 

دوشنبه نهم دی 1387 توسط ابوالفضل . . . |

                    الهی

      

                العفو

                              

 

                                                                                    ...

  

شنبه ششم مهر 1387 توسط ابوالفضل . . . |

ببخشید،شما خدا هستید؟

 

پسرک با چشمانی پراشک٬ باپاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و باحسرت به ویترین فروشگاهی نگاه

می کرد. زنی در حال عبور او را دید... زن او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:

مواظب خودت باش...

پسرک پرسید: ببخشید٬

شما خدا هستید؟!

زن لبخند زد و پاسخ داد:

 نه٬من فقط یکی از بنده های خدا هستم...

پسرک گفت:

می دانستم با خدا نسبتی دارید...

****

سلام.داستان بالا واسه خودم خیلی جالب و جذابه و فکر می کنم واسه اونایی هم که منتظرن یه روزی

بیاد که خدا جوابشون رو بده٬جالب باشه... شایدم بعضی ها بهم بخندن٬اما...

چند روز قبل که حالم خیلی داغون بود٬یکی از بچه ها بهم می گفت: ابوالفضل٬محکوم هستی به این

زندگی... بخوای نخوای همینه٬چون خدا اینو می خواد... چون اون تورو آفریده و هرجور که دوست داشته

باشه زندگیتو جولو خواهد برد٬چون تو بنده اش هستی و اون صاحبت...

حرفاش ادامه داشت تا جایی که گفت:

                        هر که در این بزم مقرب تر است

                                                         جام بلا بیشترش می دهند...!!!

خندم گرفت... آخه خدا٬من که از اون آدمای خوبتو مقربت نیستم که جام بلا رو به من دادی... خدای من٬

من تاب و تحمل سختی رو ندارم... آخه خدا٬چقدر عذاب٬چقدر سختی٬چقدر بدبختی...

خدای من٬آخه من که اون پیر زنی نیستم که چشماشو گرفتی٬تو یه خرابه جاش دادی٬اما بازم می

گفت: خدایا شکرت٬ممنونتم... ازش پرسیدن: تو که کوری٬تو که بیچاره ای با یه زندگی داغون٬چرا بازم

می گی خدایا شکرت؟!!!

پیر زن گفت:

آخه تو تمام افراد این عالم خدا به من نگاه کرده و چشمامو گرفته٬خدا به من نگاه کرده که

زندگیمو با بقیه متفاوت کرده٬پس بازم می گم خدایا شکرت...

 

خدایا٬تنها امید زندگیمی٬تنهام بزاری از اینی هم که هستم بدبخت تر می شم...

 

خدای من٬منم می خوام بگم:

خدایا شکرت٬خدایا ممنونتم...

 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط ابوالفضل . . . |



فقط یه چیز می گم... عاشق خدا باشین... فقط عاشق خدا... تنها اونه که لیاقت عشق پاکو داره...
خدای من...
تنهام نذار...

مانده ام در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مردم و خاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد...

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


پایان
...تلخترین خواب
...یا الله... یا الله... یا الله
...بارقیبم شب و روزش به خوشی می گزرد
...تنهام
...کجاست
. . .آى خدا
ببخشید،شما خدا هستید؟

مهر 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

بچه های ادبیاتی بیان.

عشق
یه عشق خاص یه آدم خاص
و خداوند عشق را آفرید...
عاشق خدا
عاشقانه
زیباترین مطالب عاشقانه
تعبیر خواب
فال قهوه
فال ماه
فال هفته
فال حافظ
فال انبیا
فال روزانه

RSS 2.0