|
...هنوز زنده ام... هنوز نفس می کشم
تا شب تو خیابونا.. تو پارک.. پس چرا هنوز وجود دارم؟
...خیلی خسته ام.. خیلی.. از روزگار٫زندگی
آخه چرا من دلم از سنگ نیست؟ آخه چرا من نامردی یاد ندارم؟ آخه چرا پشت پا زدن یاد نگرفتم؟
آخه چرا بی وجدانی یاد نگرفتم؟ آخه چرا؟
این چه زمونه اییه؟ این چه دنیاییه؟
آخه چرا هرکی که نامرد باشه٫هر کی که بی مرام باشه٫ هر کی که سنگ دل باشه٫هر کی که بی احساس
باشه٫هر کی که بی وجدان باشه٫ عزیزتره... همه دوسش دارن.. واسش میمیرن.. تمام زندگیشون میشه..
... تمام وجودشون میشه
آخه خدا٫ من چه گناهی کردم که قساوت قلب ندارم؟ چه گناهی کردم که بی وجدان نیستم؟ چه گناهی
کردم که نامردی یاد ندارم؟ چه گناهی کردم که پشت پا زدن یاد ندارم؟ چه گناهی کردم که خیانت کردن
یاد ندارم؟ چه گناهی کردم که زیر قول زدن یاد ندارم؟
...آخه ابوالفضل احمق٫تو هم اگه یه آشغال بودی٫اینجوری بدبخت نمی شدی
...نمی دونم چرا زنده ام
...چی بگم... ولش کن
...دارم به قارون فکر می کنم! قارون
...همه داستانشو می دونن.. اما آخر داستانش ۱چیزی داره که تو این بدبختیم٫شاید به دردم بخوره
...قارون ۱پولدار بی وجدان بود.. این تیکه ی داستانش خیلی واسه من حرف داره
موسى با چشم گريان به سجده افتاد، خداى تعالى به وى وحى فرستاد "
كه چرا مى گريى ؟ با اينكه من زمين را مسخر تو كرده ام ، به زمين
فرمان بده تا قارون را ببلعد، كه اگر فرمانش دهى اطاعتت مى كند.
موسى (عليه السلام ) سر از سجده برداشت ، و به زمين فرمود: قارون
و اطرافيانش را بگير، زمين آنان را تا اعقاب پاهايشان در خود فرو
برد، همينكه وضع را چنين ديدند، از در التماس فرياد زدند: اى موسى
اى موسى ! موسى (عليه السلام ) مجددا فرمان داد بگير ايشان را، پس
زمين آنان را تا گردنهايشان فرو برد، مجددا فريادشان به يا موسى يا
موسى بلند شد، بار سوم موسى (عليه السلام ) فرمان داد كه بگير ايشان
را، پس زمين همه شان را در خود فرو برد، و خداى تعالى به موسى
وحى فرستاد كه : بندگان من هر چه تو را خواندند و تضرع كردند
اجابت نكردى ، به عزتم سوگند اگر مرا مى خواندند اجابتشان مى
.."كردم
..آره.. اینه خدا
...شاید اشتباهم این بود که همیشه از موسی می خواستم که
...اما می خوام دیگه از خدا بخوام.. از خدا
...خدا٫قارون نیستم.. شاید پست تر از اون باشم
...ولی خدا٫حرف بالا رو خودت تو قرآن گفتی
پس خدای بنده های خوب٫
. . .

|